تبلیغات
nice stories - عشق مادری
مادر حق داشت که سرش داد بکشد، حق داشت! اما این کار را نکرد...
روز قبل وقتی بدون اجازه از خانه بیرون رفت، مادر نگرانش بود. انتظارش را میکشید.
اما خبری از او نبود. مادر به دوستانش زنگ زد ولی کسی خبری از او نداشت. چادرش را بر سر کشید تا دنبالش برود.
باران بند نمی آمد اما مادر هنوز دنبال فرزندش می گشت.
 نمیخواست فرزندش تا این وقت شب از خانه بیرون باشد، چرا که می ترسید.
می ترسید از این که دیگر او را نبیند...می ترسید از این که بلایی بر سرش بیاید.
دو ساعت تمام  گذشت و خبری از او نشد. مادر با نا امیدی به خانه بازگشت.
ساعت سه نیمه شب بود . پدر از ساعاتی پیش به خانه بازگشته بود و از خستگی به خواب رفته بود.
ولی مادر هنوز هم بیدار بود و انتظار می کشید. ناگهان صصدای زنگ در بلند شد.
مادر از جا پرید و بانگرانی در را گشود. پشت در موش آب کشیده ای ایستاده بود.
اشک از چشمان مادر سرازیر شد، ولی او بدون این که به احساسات مادرش اهمیت دهد به اتاق رفت و در را پشت سرش بست.
مادر چیزی نگفت تنها اشک از چشمانش سرازیر شد.
مادر از خوشحالی آهی کشید. ولی برای چه یابد خوشحال باشد؟
این آه حاصل عشق اوست. عشق مادری که فرزندش را دوست دارد.
مادر آهسته در اتاق را باز کرد.فرزندش به خواب رفته بود...ماد به آرامی لبخند زد، پتو را رویی فرزندش کشید و رفت!

تاریخ : دوشنبه 13 مرداد 1393 | 12:41 ب.ظ | نویسنده : یاسمن | نظرات

  • تبلیغات متنی | مهم نیوز | ایکس باکس